سه شنبه 21 ارديبهشت 1395 , 10:05




نگاهی کلی به کاروان لبیک یاحسین4 عزیمت جانبازان 70% به کربلا
یک هفته در بهشت/تصاویر
بسیاری از جانبازان که روزهای اول گوشه نشین بودند و منزوی و تنها با خانواده و همراه خود ارتباط داشتند، به روزهای سوم و چهار که رسیدیم، وارد جمع دوستانه یکدیگر می شوند...
شهید گمنام- ده روز از کربلایی شدن کاروان عاشورایی لبیک یاحسین4 گذشت...
انگار همین دیروز بود که با تک تک مسافران دعوت شده اهل بیت تماس گرفتند و اشک شوق را به چشم های منتظر زیارت حسین (ع) نشاندند و دعوت کردند برای یک هفته بودن در بهشت!
هماهنگی ها، برنامه ریزی ها، پیگیری ها و تمامی اقدامات لازم از چندین ماه پیش از 11 اردیبهشت، آغاز شده بود و با نظر ویژه فرماندهی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سردار جعفری دستور ویژه اجرای برنامه سفر زیارتی لبیک یاحسین 4 برای جانبازان بسیجی و سپاهی 70% سراسر کشور که تاکنون به عتبات عالیات مشرف نشده بودند، صادر شد.
از میان عزیزانی که دارای شرایط بودند، به دلیل رعایت عدالت و کثرت تعداد، قرعه کشی انجام شد و منتخب های دعوت شده زیارت حسینی مشخص شدند.
اداره امور ایثارگران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، مسئولیت اجرای این برنامه و عزیمت کاروان را به عهده داشت و انجمن های جانبازان هم به ویژه مدیرعامل انجمن جانبازان نخاعی ایران، به یاری ایشان شتافتند و کلید آغاز این سفر زده شد.
همه بار سفر را بسته و صبح شنبه 11 اردیبهشت آماده و در فرودگاه امام خمینی حاضر شده بودند. تعداد کمی یکدیگر را می شناختند و تعدادی هم تازه داشتند به هم سفرانشان نگاه می کردند و با همدیگر آشنا می شدند. پروژه سوار شدن جانبازان نخاعی و ... به هوایپا به مقصد نجف کمی طول کشید اما با برنامه ریزی دقیق مسئولان به خوبی انجام شد و همه سوار شدند.
قبل از حرکت و در فرودگاه برای هر نفر ساکی کوچک در نظر گرفته شده بود که حاوی میوه، آجیل، آبمیوه، بیسکویت و کیک، چفیه، پلاک، دفترچه یادداشت و خودکاربود که به هر نفر تحویل داده شد.
تمام وسایل نقلیه برای جابجایی در شهرها از پیش هماهنگ شده و کاروان پس از رسیدن به نجف، پس از گذراندن مراحل ویژه جهت ورود به کشور عراق، با اتوبوس های مخصوص جانبازان به هتل زمزم در نجف منتقل شدند.
وقتی رسیدیم، ظهر بود و هرچند گرمای عراق همه را کمی نوازش و خسته کرده بود، با هماهنگی خوب مسئول کاروان، ناهار آماده بود و همه برای صرف غذا و نوشیدن آبی خنک و گرفتن جانی تازه به رستوران هتل رفتند.
تا ناهار صرف شود، مسئولان زحمتکش کاروان بدون هیچ ابراز خستگی به تقسیم اتاق های هتل در بین مسافران چرداختند و بعضا" دیدیم که تا ساعت 5 بعدازظهر ناهار نخورده بودند.
همه که جابجا شدند و کمی استراحت کردند، اولین برنامه گروهی و جمعی حرکت جانبازان به حرم امیرامومنین اعلام شد و قرار شد در ساعتی مشخص همه با هم به حرم حضرت علی (ع) مشرف شوند.
جایگاه هتل نسبت به حرم به گونه ای بود که با گذشتن از یک خیابان که در جوارش حرم حضرت فاطمه (س) قرار داشت، به صحن حرم حضرت وارد میشدی. قرار به سه روز اقامت در نجف بود و در طی این سه روز یعنی تا دوشنبه، در چندین حرکت هماهنگ و دسته جمعی، جانبازان و خانواده هایشان پیش از نماز ظهر و مغرب برای زیارت و شرکت در نماز جماعت به حرم حضرت علی مشرف می شدند.
... یکی از زیبایی های این حرکت های گروهی، غیر از زیبایی به نفسه این حرکت و یقینا" حرکت فرشتگان و ملائک و نزول برکات، تاثیرگذاری حرکت این قهرمانان بر روی عابران بود که بعضا" ما را با صحنه های زیبایی مواجه می نمود. عابران و مردم و کاسبان عرب که از دیدن این جمع خاص نظرشان جلب میشد، بعضا" با گذاشتن دست به سینه یا بوسیدن جانبازان یا گرفتن فیلم و عکس، احساس خود را بروز می دادند و بعضا" که کمی فارسی بلد بودند، جلو می آمدند و زبانی هم عرض ارادت می کردند.
بارها شد که در طول خیابانی که تا حرم رفتیم به سخت حرکت کردن جانبازان نظر کردم و تفاوت آرامش و سلامتی خودم در راه رفتن... و سختی ای که جانبازان قطع عضو، نخاعی یا بصیرمان برای طی یک خیابان کوتاه می کشیدند، مرا به تامل وامیداشت... اینکه این عزیزان هرچند زخمی یا خسته می شدند اما با چه عشقی برای رسیدن به حرم امیرالمومنین و زیارت خود را به حریم عشق او می رساندند....تماشایی بود!
در زمان های سرو غذا که عموما" همه در رستوران جمع بودند یا در لابی هتل، برنامه های جمعی مانند رفتن به مسجد کوفه یا مسجد سهله اعلام میشد تا همه به راحتی مطلع شوند و از برنامه ها استفاده کنند... و منصفانه بگوییم که هرچند سوارشدن به وسایل نقلیه زیر آفتاب داغ عراق برای جانبازان به خصوص نخاعی ها بسیار سخت بود اما در طول سفر ندیدیم که کسی دیر کند یا با بی نظمی کارگروه را به تاخیر بیندازد... همه انقدر شوق و عشق داشتند که زودتر از زمان های مقرر در لابی هتل جمع می شدند... و شاید همین شوق هم نقطه آغاز آشنایی هاشان میشد...
... بسیاری از جانبازان که روزهای اول گوشه نشین بودند و منزوی و تنها با خانواده و همراه خود ارتباط داشتند، به روزهای سوم و چهار که رسیدیم، نه تنها وارد جمع دوستانه یکدیگر شده بودند بلکه بارها در لابی هتل و رستوران دیدیم که پس از چند روز، چند خانواده با هم سر یک میز مشترک غذا می خورند و با هم به گپ و گفت و صحبت و خاطره گویی و ... می پردازند.
جوان های جمع با هم دوست شده بودند و همسران جانبازان هم با هم... و خود جانبازان که انگار به محلی برای جمع شدن با خودی ها رسیده بودند، راز دل به محرم خود می گفتند و همین هم سبکشان می کرد و باری از دوش روح های خسته شان برمی داشت...
... و این موضوع نه تنها به دلیل فرصتی برای بودن با هم کیشان بود بلکه فرصت زیارتی چنین عظیم که آروزی دیرینه خیلی هاست، روح ها را سبک کرده بود و از مشکلاتشان دور!... هرچند برای مدتی کوتاه اما یقینا" بسیار تاثیرگذار...
در ساعت های آزاد که کار جمعی نبود، هر کس هرچقدر می خواست برای رفتن به حرم و بهره بردن از فضای متبرک امیرالمومنین استفاده می کرد. مسئول فرهنگی کاروان نیز به حق در زیارت های گروهی کم نمی گذاشت و قبل از زیارت و نماز همه را جایی از صحن جمع می کرد و از امیرالمومنین، یاران ایشان، فضائل بودن در حرم و اعمال می گفت. همانگونه که به زیبایی در حرکت جمعی به مسجد کوفه رفتیم و در مقام های مختلف نماز خواندیم و اعمال را به جا آوردیم. مسئول فرهنگی کاروان با روحیه معنوی و بانشاطی که داشت، ارتباط خوبی با اهالی برقرار کرده بود و هرچند شاید اعمالی چون اعمال مسجد کوفه سخت و طولانی ست اما تمامی جانبازان به زیبایی با گروه همراه شده و با درایت مسئول فرهنگی اعمال را به انجام رسانیدند.
در یک از غروبها قرار می گذاریم و به خانه امام می رویم در نجف. خانه ای کوچک و ساده. سردابی مه امام از ان آب می اورده و مطبخی کوچک برای بانوی خانه.
جانبازان را که به سختی به داخل حیاط وسطی هدایت می کنیمف مداحی می آید و از امام می خواند و از رزمندگان عاشق امام... و سینه زنی سرابازان روح الله در اینجا دیدنی می شود.
در روز آخر اقامت در نجف یعنی دوشنبه بعدازظهر نیز برنامه ای گروهی اعلام کردند و بازار روبروی صحن را برای تهیه سوغات معرفی کردند تا هرکس نیاز داشت به خرید برود.
برنامه برای روز سه شنبه با حرکت به سوی مسجد سهله آغاز شد و پس از آن مقصد کربلا بود.... کربلا... عشق... بین الحرمین... روزی که بیش از پیش همه چشم انتظاری اش را می کشیدند!... هرچند دل کندن از حرم امیرالمومنین برای همه سخت بود اما تنها دلخوشی مان که سنگینی بار این جدایی را سبک می کرد، رسیدن به سرزمین عشق " کربلا " ست.
... سالها هر محرم به سینه می زنیم و با عشق امام حسین (ع) سید و سالار شهیدان و علمدار با وفایش ابوالفضل العباس (ع) اشک می ریزیم... آرزوی زیارت و دیدار یک عشق دیرینه شاید بزرگ ترین آرزوی هر کداممان باشد... ما همان هایی هستیم که هر وقت نام کربلا یا کربلا رفتن هرک را می شنویم، از حسرت و شوق اشک در چشمانمان جمع می شود و بی اختیار گریه می کنیم... حال برای سربازان و قهرمانان این سرزمین، این امر امکان پذیر شده و همان رزمندگانی که زمان جنگ می خواستند کربلا را آزاد کنند و به شوق و هدف آزادی کربلا جان خویش را از دست می دادند... داشتند به وصال خویش می رسیدند.
در مسجد سهله نیز مسئول فرهنگی از جایگاه و اعمال مسجد گفت و تعدادی از اعمال را انجام دادیم و دوباره سوار اتوبوس ها شدیم... و حالا چهره ها دیدنی بودند...برخی تسبیح در دست ذکر یاحسین می گفتند و وقتی حال برخی را می پرسیدی، از بهترین ساعات عمرش نام می برد...
بالاخره به هتل ابراج الشرق کربلا رسیدیم و همه پیاده شدند. همه خسته بودند و هوای کربلا نیز گرم بود. درست مانند نجف، ابتدا همه با نوشیدنی جانی تازه کردند و برای صرف ناهار رفتند و مثل همیشه مسئولینکاروان در پی ساماندهی برنامه ها برای راحتی و اسایش جانبازان.
اتاق ها که تقسیم شد، برنامه گروهی اعلام کردند برای حرکت به سوی حرم حضرت ابالفضل (ع)... همه قبل از ساعت حرکت با اشتیاق تمام در لابی هتل جمع شدند و سر ساعت از هتل خارج شدیم. کوچه ای را پیچیدیم و در خیابانی قرار گرفتیم ... در حال خودم بودم که یکدفعه سر بلند کردم و دیدم که گنبدی زیبا انتهای منظر خیابان خودنمایی می کند که زیر آن نوشته بود " السلام علیک یا ساقی عطاشی کربلا "... و نگاهی به چهره ها کردم... همه اهالی کاروان چشمانشان نمدار شده بود و با مداحی مسئول فرهنگی اشک ها تا رسیدن به حرم حضرت عباس (ع) روان شد...
دیوار حرم را دور زدیم و چشممان به جمال نورانی و پرفروغ خیابان معروف عاشقان، بین الحرمین روشن شد... پس بین الحرمین اینجاست! همان خیابانی که همه را دیوانه می کند... همان خیابانی که در ایام اربعین برای بودن در آن پرپر می زنی و گاهی دلت از شلوغی اش آب می شود... همان خیابان بهشتی که به هر طرف اش نگاه می کنی، عشقی عظیم را روبرویت می بینی که به نظاره زائران نشسته است.
با ورود به بین الحرمین همه مان به شکل حلقه ای جمع می شویم و سیدمالک، مسئول فرهنگی مداحی خود را آغاز می کند... اینکه روبروی چه کسی ایستاده ایم و باید برای ورود به حرم امام حسین، از علمدارش اذن بگیریم... تمامی این زحمت ها کشیده می شود که جانبازان و خانواده شان کمی بخندند و شاد باشند ... اما این زیباترین صحنه ای ست که از اشک جانبازان به یاد می آورم... چرا که خنده و گریه عشاق ز جایی دگر است... و چشم که در میان جانبازان و جمع می چرخانی، تنها عشق می بینی و شوق وصال و شور زیارت! و چقدر با این دیدار و اشک ها دل حسرت زده عاشقان حسین و رهروان ابالفضل (ع) آرام می گیرد...
... مداحی که تمام می شود، همه به زیارت سقای تشنه لب کربلا می رویم و حال دیدن گنبد حرم ابالفضل (ع) از نزدیک توصیف شدنی نیست... در هر طرف حرم حضرت عباس، یکی از صفاتش را نوشته بودند " یا من وفی ببیعته ...
حالی که جانبازان در حریم و صحن جانباز بزرگ کربلا قمر بنی هاشم پیدا کرده اند قابل بیان نیست... همه تا چندین ساعت در حرم حضرت عباس و بی توجه به شلوغی بی اندازه صحن و دور ضریح، عاشقانه به زیارت مشغول می شوند و دیر برمی گردند.
حال شب اول کاروان تعریفی ست و همه سر میزهای شام از حال و هوایشان تعریف می کنند. با هرکس که صحبت می کنی، با شرایطی خاص به این میهمانی دعوت شده! ... یکی با دعایی از ته دل یا یک خواب یا ...و همین جاست که می فهمی هیچ کس به حرم اباعبدلله اتفاقی دعوت نمی شود!
یکی از نعمات خوب هتل کربلا، رستوران آن است که باوجود قرار داشتن آن در طبقات بالای هتل، ویژگی منحصر به فردی دارد. اینکه از دو دیوار دو طرف میزهای غذا، یکی از دیوارها کاملا پنجره هست و پنجره هم رو به حرمین شریفین است که مخصوصا" شبها جلوه خاصی دارد... هر کس برای غذا خوردن می آید، سعی می کند در کنار آن دیوار بنشیند تا غیر از لذت بردن از غذا، حظ بصری نیز از چشم دوختن به حرم امام حسین و حضرت عباس (ع) و بین الحرمین با آن صحن روشن و نورانی اش نصیبش شود.
در رستوران نیز همه چیز برای خوردن مهیا شده است و از چند گونه غذا گرفته تا میوه و نوشیدنی های خنک و گرم و دسر در دسترس جانبازان قرار گرفته است. همین باعث می شود که رضایت نسبی از انواع غذاها و قدرت انتخاب غذا فراهم باشد.
هرچند خیلی ها طاقت نیاورده اند و خودشان برای زیارت سیدالشهداء رفته اند اما آن کسانی که خود قادر نیستند به تنهایی با جانباز خود به حرم بروند، منتظر اعلام برنامه های گروهی می مانند. چراکه در این برنامه ها، از مسئولین گروه گرفته تا بقیه همه به یاری هم می شتابند و بارها دیدم که فرزند یک جانباز، سه جانباز بصیر را که دست بر شانه هم گذاشته اند، هدایت و راهنمایی می کرد!
برای ساعت ده صبح، برنامه جمعی حرکت به حرم امام حسین اعلام می شود و باز هم همه با شوقی خاص جمع می شوند. این بار از کنار حرم حضرت عباس می گذریم و پیش از وارد شدن به حرم امام حسین(ع) روبروی ساختمانی می ایستیم که بر بالای آن به حضرت زینب (س) سلام داده اند... اینجا تل زینبیه است... روبروی تل می ایستیم و سید مالک با خواندن ذکر مصیبت حضرت زینب (س) دل ها را لرزه درمی آورد و گریه های جانبازان عرش را می لرزانند...
پس از گذر از تل زینبیه در کنار یکی از ورودی های حرم امام حسین (ع) می ایستیم و قرار می شود که همه برای نماز ظهر بروند و زیارت کنند و برگردند... هرچند با گذشت زمان و سختی های وارده از سفر، کم کم جسم ها ضعیف می شود اما کاملا" از رفتارها، خنده ها و چهره ها پیداست که روح ها روز به روز قوی تر می شوند.
به سقف آستان و صحن امام حسین که چشم میدوزی، میناکاری ها و نقش های زیبای حرم با تو حرف می زنند و دلت را آرام می کنند. دلت پر می کشد که زودتر ضریح را ببینی و در اطراف امام ابتدا مزار و ضریح هانی بن عروه، حبیب بن مظاهر، ابراهیم مجاب و 72 تن را زیارت می کنی... سینه ات که حسابی از نفس کشیدن در هوای حسین پر می شود، آهسته آهسته به طرف درب ورودی ضریح امام می روی... و وای از لحظه ای که چشمت به ضریح نورانی و پرتلالو مولایت حسین می افتد! ... که آن لحظه وقت استجابت دعاست ولی تو هیچ نمی خواهی!... چرا که همین که اینجا ایستاده ای، یعنی همه چیز داری! ... برایت که تعریف می کنند، اکثرا" چیزی نتوانسته اند به امام بگویند، چون داشتن حسین (ع) و فکر اینکه امام دعوتت کرده، خودش بزرگ ترین دعا و دارایی ست.
کوچک ترین مسافر این کاروان دختر چند ماهه ای ست بنام زینب سادات که مادرش تعریف می کند که دو فرزند قبل از زینب سادات در چهار ماهگی هردو باعث برکت خانواده شده و به مشهد رفته اند. و زینب سادات انگار لیاقتش بیشتر بوده و در چهار ماهگی کربلایی شده است. و مسن ترین مسافر این کاروان، مادر یک جانباز قطع عضو است. زنی مومنه که با وجود از دست دادن مشاعر، حرم حسین را خوب می شناسد و با پسر خویش همسفر ما شده است.
دیده اند و گفته اند که بودن در حرم امام حسین (ع) شفاست و زیر قبه حضرت، دعا مستجاب است و با وجود شلوغی و ازدحام، خودت را به جمعیت می سپاری و تا چشم به هم می زنی، زیر گنبد امام ایستاده ای... اما هیچ دعایی به ذهنت نمی رسد و به مقام مولایت فکر می کنی و به سعادتی که نصیب خودت شده است.... خوب که دقت می کنی، میبینی که تلالو نور حسین چیز دیگری ست و تو چنین ینوری را تا کنون هیچ جا ندیده ای!
شب مبعث است و قرار است جشنی به این مناسبت در هتل برپا شود.
بعد از شام همه داخل نمازخانه هتل جمع می شوند و مراسم آغاز می شود. مراسمی که شامل مداحی، سخنرانی، اعلام برنامه ها و حضور دو میهمان از حج و زیارت و کنسولگری عراق است. همچنین اهدای هدیه به سادات جمع و اهدای جوایز مسابقات. همه بسیار شاد و پر انرژی شده اند و خستگی روز را فراموش کرده اند و حتی تا دقایقی بعد از جشن هم در کنار یکدیگر به صحبت کردن مشغول می شوند. شیرینی و شکلات هم تهیه شده و در بین مهمانان پخش می شود و شیرینی بودن در این جمع را دوچندان می کند.
برخی از خستگی ی خوابند اما تعداد زیادی به امید شفای روح و جسم و به خاطر توصیه های موکد، شب مبعث را تا صبح در کنار امام م یگذرانند و خواب را به بعد از سفر موکول می کنند.
پنج شنبه است و روز مبعث پیامبر (ص). در صحن امام حسین و قمر بنی هاشم گل گذاشته اند و چراغ روشن کرده اند. حرم بسیار شلوغ است و قرار است که بعد از نماز ظهر، برای خوردن غذای حضرتی امام حسین (ع) به یک مهمانسرا برویم. همه ذوق زده اند و بعد از نماز همه در محل قرار جمع شده و به مهمانسرا می رویم.
غذای امام حسین را که سر میزت می گذارند، احساس امید به نظر لطف امام چون چراغی در دلت روشن می شود و می اندیشی که در عمرت چه عمل نیکی انجام داده ای که این سعادت نصیبت شده است! غذای حضرتی را با لذت می خوری و نان و نمکش را به تبرک با خود می بری تا به وابستگان جامانده از سفرت هم نصیبی از این تبرک برسانی.
آخرین وداع ها با امام حسین و حضرت عباس (ع) تا آخر پنج شنبه و صبح جمعه صورت می گیرد و ناگزیر به ترک کربلا می شویم... خارج شدن از کربلا و دوری از بین الحرمین، زخمی ست که در هنگام رفتن از کربلا به قلب هر زائر و میهمانی می نشیند و تنها با دیداری دوباره التیام می یابد.
... هرچند دل از ترک کربلای حسین سنگین است و خیلی ها تا لحظه حرکت، در حرم بودند اما باز هم به مقصد آخر سفرمان که دلمان برایش پر می کشد رهسپار شدیم... کاظمین... باب الحوائج و امام جواد، نور چشم امام رضا (ع) ... زیارت این دو بزرگوار نیز حال و هوای خودش را دارد که تا نرفتیم نفهمیدیم...
دو تا سه ساعتی طول کشید تا به هتل فدک الزهراء در کاظمین رسیدیم و مستقر شدیم. عشق و شور زیارت امام جواد (ع) و امام کاظم (ع) سبب شد که بعضی ها پس از مستقر شدن در هتل، بدون هیچ فوت وقتی به حرم بروند.
حرکت گروهی به طرف امام کاظم (ع) و جواد الائمه برای بعدازظهر تعیین شد و کسانی که برای استراحت در هتل مانده بودند، شوق بسیاری برای دیدن حرمین کاظمین داشتند. بنابراین باز هم زودتر از ساعت قرار، بیقراران بر سر قرار حاضر شدند.
از هتل تا حرم راهی نبود. از کوچه هتل که بیرون می آمدی، به خیابانی معروف از نظر زائران می رسیدی که چون بین الحرمین زیبا و دیدنی و عزیز است. خیابانی منتهی به حرمین شریفین!... از ابتدای خیابان دو گنبد طلایی امام جواد و امام کاظم (ع) روبروی چشمان عاشقان جلوه گری می کنند و تا رسیدن به حرم ، دلت را آب...
وقتی با جمع تمامی جانبازان و خانواده شان به ابتدای خیابان رسیدیم، حال نگاه همه اهالی لبیک یاحسین 4 دگرگون شد و همانگونه که امام رضا (ع) عشق دل ما ایرانیان در مشهد، قلب ما را تسخیر کرده... انگار امام جواد (ع) و امام کاظم (ع) این دو پدر و پسر امام رئوف، همان کار را با دل کاروان کردند.
... صدای مداحی سیدمالک بلند شد و با توجه به نزدیک بودن به شهادت امام کاظم (ع) با تمام وجود مرثیه مظلومیت و غربت امام کاظم (ع) را می خواند... و همه چشم ها دوخته به دو نگین زیبای شهر کاظمین، خیس باران میشد و عابران بسیاری از دیدن صحنه زیبای حرکت عاشقانه جانبازان به سمت حرم امام جواد(ع) در حیرت بودند!
داخل حرم که میشدی، احساسی نزدیک همچون حس بودن در حرم امام رضا (ع) به تو دست می دهد و عیان است که این پدر و پسر چگونه به هم متصل اند!... داخل صحن که می شوی، جمعیت زیادی درحال زیارت آن تک ضریحی هستند که دو عزیز را در خود جای داده و سعی می کنی دستت به ضریح برسد... نامه هایی که وابستگان به تو داده اند را داخل ضریح می اندازی و به سقف و داخل دو گنبد زیبای کاظمین خیره می شوی.
وقت نماز که می شود، همه داخل صحن کاظمین نشسته و آرام گرفته اند... انگار همه مان به خاطر روزهایی که گذرانده ایم، آرام گرفته ایم و آرام تر شده ایم...
فردا شنبه است و روز آخر... و روز حرکت به سوی شهر های شلوغمان و بازگشت به زندگی های بعضا" مادی مان!... صبح شنبه اکثرا" داخل هتل نیستند و همه رفته اند برای وداع و زیارت آخر... و لحظه های جدایی بسیار سخت است... وقتی ساعت ده صبح تمام وسایلمان را جمع می کنیم و سوار اتوبوس ها می شویم، تازه تلنگری می خوریم که داریم چه فضایی را، چه جوی را، چه موقعیتی و چه جمعی را از دست می دهیم!
همه به هم دلبسته شده اند... جانبازان و خانواده شان به یکدیگر و مسئولین و متقابلا همین طور... طی مراحل تفتیش و سوار شدن به هواپیما به مقصد فرودگاه امام خمینی در فرودگاه بغداد تا ساعت شش و نیم هفت طول می کشد و ساعت هفت، هواپیا درحالیکه خورشید بغداد درحال غروب کردن است، از زمین بلند می شود.
ابتدا مهمانداران هواپیما سعی می کنند که همه مسافران را بر سر جای مشخص بلیط هر شخصی بنشانند اما وقتی می بینند که اهالی کاروان لبیک یاحسین 4 سری از هم سوا دارند، تسلیم می شوند و همه دوستان در کنار یکدیگر جای می گیرند. تمام مسیر یک ساعته تا فرودگاه امام با خوش و بش و بگو بخند و طلب حلال بودی و عذرخواهی مخصوصا" مسئولان از جانبازان و خانواده شان می گذرد.
سید مالک، مسئول فرهنگی کاروان در لحظات آخر یادآوری می کند که چه نعمتی نصیب این کاروان گشته و همه با هم دعا می کنند که توشه ای را که با عشق و سختی در این مسیر و سفر به دست آوردند، به آسانی از دست ندهند... و در فرودگاه همه درحالیکه دعا می کنند باز هم چنین فرصتی نصیبشان بشود، با سختی و حالی بسیار خوب از هم جدا می شوند... و دفتر سفر کاروان کربلایی لبیک یاحسن 4 بسته می شود...
... تا نگاه می کنی... وقت رفتن است... و ناگهان چقدر زود دیر می شود!
هرچند خدمت به این قشر عزیز و باارزش و پاسداشت ایثار و فداکاری شان وظیفه ای ست بر دوش همه ما مردم و مسئولین... اما باید به دستان کسانی که اجرای این برنامه پرحجم و پرارزش را میسر نمودند، بوسه زد و به خاطر حال خوب مسافران کاروان لبیک یاحسین 4 به ایشان دست مریضاد گفت.
عکس و نوشته از شهید گمنام
عکس ها قابل بزرگ شدن و کلیک کردن هستند


















عکس ها رو که دیدم حس کردم رفتم تو سال 60 هجری .... آخ اگه شما اون سال بودید چقدر دل آقا شاد می شد ؟ گرچه حالا هم دل آقا رو شاد کردید با حفظ فرهنگ و حماسه عاشورا . دل آقا رو بعضیاتون با رفتن برای دفاع از حرمش و دفاع از خواهرش شاد می کنید اما خداییش در رکاب آقا بودن لطف خاص دیگه ای داشت ... مگه نه ؟
اما یه دفعه یادم اومد که پیامبر چقدر ذوق امتشو بعد خودش می زد که از دین و راهش دفاع می کنن تا پای جان . شک نیست که منظورش شماها بودید .
زیارت همه تون قبول . زیارت شهید گمنام قبول . خداییش حقش بود که در این سفر باشه . کاشکی یه عکس از خودش می ذاشت . در آخر اینکه آخرش همیشه یه جوری دل ما رو شاد می کنید ممنونم . به خاطر آخرش ممنونم .